حمیدرضا رحیمی
JULY, SATERDAY,22TH., 2007-12AM
جای خالی
اينهمه تقويم
که بی تو ورق می خورد
و اينهمه باغچه
که از رنگ تو
تهی ست
***
عطر تو
در جائی از جهان
حبس شده است
و نيز صدايت
که از دور دست تازيانه می آمد
***
اينک من و افق جهان
که از شرم
سرخ شده ايم...
..............
..............................
ساعت يازده
کاش الآن
ساعت يازده ی
يکروز خوب بود
پيش از آنکه آينه
به ناگهان
پير شود
و اطاق
خالی شود از آسمان
پيش از آنکه چيزی
بيفتد از بلندی
و زمان
لکنت زبان بگيرد.
***
کاش الآن
ساعت يازده ی
يکروز خوب بود
پيش از آنکه نسيم
از نفس بيفتد
و رهگذر
پشيمان شود از
مرور آنهمه ياس
و پيش از آنکه يخ بزند
لبخندی که ديريست
به چهره ی شکسته ی ديوار مانده است
***
کاش الآن ساعت يازده ی
يکروز خوب بود...
..............
..............................
ناکام
مرگ بازيگوش
هر روز صبح
همين حوالی
پرسه می زند
و شب
دست خالی
به خانه می رود
چنين است که من هنوز
باور نمی کنم که مرگ
بين ما
فاصله انداخته باشد...
26 ژانويه 2007
...............سيل
آسمان
زمين را
به رگبار گرفته ست
و من
نگران خويشانی هستم
که چتر ندارند
***
جسد چند ترانه
در آب پيداست..................
..............................
سرمايه
سالهاست
که ديوانه وار
پس انداز می کنم
لحظه ی باز پرداخت
نزديک است.
***
اينک کاسه ات را بردار
و بنشين
زير درخت اشک من...
...................
تا درودی ديگر
حميد رضا رحيمی.......................