-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

 

SATURDAY APRIL. 05TH. 2008-1:30PM

چند عکس فوری
(1)
بسیاری از دوستان، حتّی نزدیکترین دوستان اهل ادبیّات و هنر نیز از مسافرت ناگهانی و قریب الوقوع من در آن سال هنوز خبر نداشتند و آخرین لحظات اقامت در آن وطن شگفت انگیز، به کُندی طی می شد که صدای زنگ تلفن، کلاف افکار پریشان را، ناگهان از هم گسیخت. او بود، با صدای آرام بخش همیشگی. از مسافرت کذائی، بنحوی زیرکانه، خبر داشت. گفت: از رفتن ناگهانی ات، حال غریبی دارم. هم شادمان از این که، این همه ماجرا و دردسر را سرانجام طلاق می گوئی و از سوئی، اندوهگین از این که نمی دانم که دیدار بعدی کی و کجاست؟ راستی، امکان تجدید نظر هست؟ گفتم، گرچه فقدانت سخت تلخ است ولی نه عزیز، دیگر جا ندارد!...
(2)
«رنگین کمون» کاری بود برای بچّه ها به انضمام نوار و صفحه. رویش خیلی کار کرده و در واقع آماده ی انتشار بود که انقلاب اسلامی شکوهمندمان از راه رسید و گوشه ای از برق اش، «رنگین کمون» را نیز البتّه گرفت. می گفت: برادران ایراداتی گرفتند و انتشارش را موکول به حذف و نیز تغییر برخی مطالب و واژگانش کرده بودند. با مزه بود خیلی.  
مثلاً فرموده بودند که همه جا در مقدمه که تاریخ نوروز 1357 را داشت، «عرب» باید تبدیل به «کابوی» بشود، با مزه نیست؟
چند وقت بعد، پوستر تبلیغاتی اش را همه جا دیدم. شب که نشسته بودیم گفتم: بالاخره کوتاه آمدی؟ گفت: نه بجان عزیزت، از من گرفتند، ولی خودشان منتشر کردند

(3)
آنشب، افسرده تر به نظر می رسید. متوّلیان جدید مدرسه ی مشهوری که یادگار پدر بود، پسرش را که بینائی اندکی داشت، بگونه ای تحقیر کرده بودند. نامه ی زیبا و در عین حال تکان دهنده ای را که «کاوه» خطاب به متولیان تازه بدوران رسیده ی آن مرکز مشهور نوشته بود خواند که در انتها نوشته بود: "که افتخار میکند که جاروکش مدرسه ای باشد که پدر بزرگ خدمتگزارش، بنیان نهاده است..."
از این همه التفات و مهرورزی فرهنگ ورزان جدید، حیرت کردیم و قدری، گریستیم.

(4)
مدّتی بود که سرانجام، آشیانه ای در ترکیه فراهم کرده بود امّا هیچگاه چند ماه بیشتر طاقت نمی آورد و دوباره خبر می داد که در تهران است!...و قرار دیدارمان را که برای من همیشه مغتنم بود، می گذاشت. در یکی از همین دیدارها، از انگیزه ی رفت و آمد مکرّرش به تهران واستانبول پرسیدم، گفت: در خیابان های آنجا، کسی آدم را نمی شناسد و آدم، سخت احساس تنهایی می کند. امّا به اینجا که می رسم، فوراً به تو و سایر دوستان زنگ می زنم و اندکی بعد، یکدیگر را دوباره می بینیم... و در خیابان هم که راه می روم، مردم آدم را به جا می آورند...
(5)
دخترم، اغلب میهمانان خانه، حتّی مسّن ترین آنان را، که آقابزرگ علوی باشد، هنوز بیاد می آورد و بعدها دریافتم، که دفترچه ای یادگاری از دستخط های آنان را نیز از همان ایّام کودکی فراهم آورده که هنوز هم در دسترس است.
اینک، چند سالی از آن مقدمه می گذرد. و باز همین دختر است که می آید و خبر درگذشت او را هم که از یک رادیوی فارسی زبان این دیار شنیده است، می آورد. من نیز، با همان لجاجتی که قتل محمد مختاری و درگذشت عمران صلاحی را با آن همه خاطره، نمی خواستم باور کنم، مرگ او را نیز باور ندارم. احساس می کردم که دوباره کسی برای چندمین بار، با یک مداد پاک کن سمج بجان خاطراتم افتاده و دارد آنچه دوست داشتنی است را با سماجت، پاک می کند
دوستی قدیمی نیز اینجاست. همسرم دارد یکی از آخرین خاطراتش را از او نقل می کند. واژگانش امّا، شکسته است و خیس. انگار، گریه می کند...
تازه در می یابم که: «ثمین باغچه بان»، نویسنده، شاعر، موسیقیدان و مترجم آثار عزیز نسین و یاشار کمال، دیگر در میان ما نیست...

 

اوّل آپریل 2008
سیزدهم فروردین 1378 ـ لس آنجلس

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~~~

تا درودی ديگر، بدرود
حميدرضا رحيمی

~~~~~~~~~