دکتر حمیدرضا رحیمی
~~~~~
MAY, TUESDAY,6TH., 2008 - 10:00PM
رابطه
مثل تصویر لبخندی
روی کاغذ
نقش می بندم
و مثل جوهری سرخ
در دل کاغذ
جاری می شوم
تا غمی را
تصویر کنم
که عجولانه با من
از مرز
عبور کرده است
آنگاه...
سبز می شوم... سبز
تا حواشی باران
تا کرانه ی اندوه...
***
چنین است
که تو هر روز صبح
شعرم را
که مثل سیبی سرخ
از درخت سبز مقابل
روئیده است،
این گونه آسان
از پنجره
می چینی...~~~~~~~~~~~~~~~~~
فــــــرود
خواب می دیدم
هنوز
زنده ام
و فردایم
از پرنده
لبریز است.
***
صدای بال می آمد
در سکوتی که
در حضور ماه
می تابید
***
پروازی باید
در پیش باشد
و شاخه ای
برای نشستن...~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
برخورد
چه صلابتی
دارد این غم
وقتی که
با آن چهره ی هندسی دشوار
آن چکمه های وَهم آلود
و آن پوستین خاکسترین همیشگی
از راه می رسد
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!
***
به دیوار
اعتماد دارم
دیوارها،
از جنس پیشانی اند
و به قالی نیز
که سرش
همیشه به گُل های حاشیه
گَرم است
به پنجره امّا، نه!
پنجره ها حتّی
از نوازش یک نسیم خنک
از راه
به در می شوند
ضعف عظیم این اطاق محقّر، پنداری
همین پنجره ی عاشق پیشه ست
و غم، به گمانم
همیشه از این روزنه به من
حمله می کند
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!
***
راستی،
تو چه می کنی
رفیق!
این مهاجم عبوس را
در کدام چارچوب
تحلیل می کنی
وقتی که ناگهان
از پنجره می آید و
گُل های قالیَت را
لَگَد می کند؟~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مهـر
ببین!
باد دارد
ذهن آسمان را
پاک می کند از ابر
تا آسمان مکدّر بتواند
دوباره
آبی فکر کند
رودخانه را ببین
و موج را
که چگونه
فکر ماهیان را
دست به دست
می برد
درختان نیز دارند
خویشتن را
در آئینه ی آب
می آرایند
و ماه سالخورده مدعی ست
که هنوز
در عنفوان جوانی ست
تو نیز گاه
مهربان باش!
باجهانی که
این همه زیباست
و یا مردمی که
جان این جهان اند...~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شاهد
سرزمین باد
سرزمین برف
سرزمین باران های مکرر
سرزمین پرندگان عصبی
پرندگانی که
آوازشان در هوا
همیشه پَرپَر می شود
و شاعری تنها
که در سه راهی سگ و صنعت و سکس
گُم شده است...
***
سرزمین رنگ
سرزمین عطر
سرزمین حواس چندگانه
سرزمین سرعت و نور
سرزمین سیاست
سرزمین حزب و روزنامه
سرزمین آزادی
سرزمین مردم
و نظاره گری
آرام و بی صدا
که نگاه غمگین و نگرانش
کاروان های بزرگ باروت را
تا مرزهای میهن مشتعلش
بدرقه می کند
***
سلام، همسایه!
من دارم
به زبان خودم
مویه می کنم
این
بغض من است که هر شب
در آسمان شما
می ترکد...~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.............
تا درودی ديگر
حميد رضا رحيمی.......................