 |
منتشر شد
بوی گمنام خاک خیس
گزیده ای از شعرهای
حمیدرضا رحیمی
بر روی سی. دی
علاقمندان می توانند برای سفارش این اثر که حمایت از
"هزل داتکام"
نیز هست، به بخش انتشارات سایت مراجعه فرمایندد
|

|
*.*.*.*.*.*.*
غایـب
به بویت
خوش بودم
و به غبارت حتّی
*.*.*
که گهگاه
بر آئینه ی دلم
می نشست
صبح،
پیش از آفتاب
طلوع می کردی
و ظهر،
مثل تبسّم شیرینی
بر لبان دوخته ام
می نشستی
*.*.*
تمام روز
در چهره ی نمناکم
پرسه می زدی
وعصر
مثل خستگی مطبوعی
از اندام کوبیده ام
رخت می بستی
و شب دوباره
از پُشت آن درخت مهربان
بر خاطراتم
که آرام
به رودخانه می ریخت
می تابیدی
*.*.*
دلم هیچگاه
میان ابرهای پُر پُشتَت
نگرفت
حرف هایت
طعم باران داشت
و پرندگان، هر روز
از بیداد حنجره ات
آواز می نوشیدند
*.*.*
چه کنم راستی،
که به غیبت دردناک تو،
عادت نمی کنم...؟
*.*.*.*.* |
|
رایحــــه
بوی خوشایندی
از دور دستِ دور
به مشام می رسد
عطری آشنا
که گوئی
ریشه در
عمیقِ خاطراتِ من دارد .
*.*.*
حواشیِ شب را
وسواسگونه
می کاوم
عطرِ آشنا امّا
باز هم
دورتر می شود .
*.*.*
هی !
در نارنجیِ چشمانِ کبوتر است، شاید
یا سرخیِ سیب
یا آن
زیبایِ خندان
که دارد
تکّه هائی از
دريا و نسيم و چمن را
با خود
حمل می کند
یـا در
گل هایِ خرّمِ پیرهنِ مادر
یـا
غبارِ آرزوهایِ پدر ...
*.*.*
خاطراتِ مخدوش را
باد
هم چنان
ورق می زند
و من اینک
در آستانه ی صفحه ی 59
هنوز
دستِ خالی
ایستاده ام ...
*.*.*.*.* |
|
اشتبـــاه
آنجا *
همیشه دلم
چندان می گرفت
که گوئی هر شب
غمی تلخ را
لاجرعه
سر می کشم
و نیز
همواره می پنداشتم
که سبب بی گمان
آسمانِ همیشه ابریِ شهر است .
*.*.*
این جا امّا، آسمان
هیچ ندارد
جز خورشیدی بزرگ
که پنداری
شب و روز
بیرحمانه
می تابد .
*.*.*
بیچاره
ابرهای آن دیار
که سال ها از من
بی دریغ
دشنام
خورده اند !...
-----------------
*آلمان
|
|
|
|
|
|
فکــر گمشــده
هنوز هم
پشتِ پنجره ست .
***
به نظر
پرنده می آید
و شاید هم
ماهی
درخت را گاه
به یاد می آورد
یا بانوئی
زیبا و جوان
یا سربازی
خسته و خاک آلود ...
*.*.*
موج است آیا
یا چین پیشانی
یا شیارِ شلاّق
یا اصلاً کاسه ای
که از چیزی
لبریز شده است؟
*.*.*
نمی دانم
امّا هنوز
پشتِ پنجره است ...
|
|
*.*.*.*.*
زود رَس
چهره اش
از دور هم
پیداست
و نیز عصایش
که ضرباهنگِ ساعت دارد .
***
فاصله ها
با شتاب
کوتاه می شوند
اینک
من و
آلیاژی از
عصا و نَفَس
که در چند قدمی ست .
***
آه !...
جوانی هنوز
در دسترس و من
تا چند لحظه ی دیگر
پیر می شوم ...
|
|
*.*.*.*.*
تــرافیـــک
امروز هم
گذشت
و لابد
چون دیروز
به چیزی در ابدّیت
پیوست
و من
به یاری آینه
دوباره می کوشم
تا ردّ زخمش را
از گونه هایم
پاک کنم .
***
فردا امّا ـ نمی دانم
چه روزی باید باشد
جز قطاری که
دوباره
سر راهش
به ابدّیت
از لاشه ی من نیز
می گذرد .
***
خیابانِ
یک طرفه ای شده ام، انگار
بی هیچ
چار راهی
یا دستِ کم
چراغِ زردی، قرمزی ...
|
|
*.*.*.*.*
جریمـــه
می خواست فقط
ترانه ای بخواند
که خشک شد .
***
پنج سیم برق را
اشتباه گرفته بود پرنده
با <5 خط حامد > ...*
----------------------
* پنج خطی که در موسیقی نت ها را
روی آن می نویسند
*.*.*.*.*
|